کاش - تاریخ: 1403/5/10 ساعت: 13:05
کاش می تونستم بنویسم . یا حداقل نبودم که حسرت نوشتن منو رها نمیکنه.
سکوت قسمت 40 - تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 10:41
تهمینه : سلام داداش من : مجتبی ، کوچولو ها خوبن ؟ تهمینه : خدا رو شکر ، به محبت شما ، خوبیم . من : چطوری با دانشجو هات ؟تهمینه : خوبه ، خیلی خوبه من : یه زحمت داشتم واست تهمینه : جان . امر بفرما. من : جانت سلامت . من : یادته برای مصاحبه با بچه هایی که استخدام می کردیم فیلم می گرفتیم ؟تهمینه :  آره م...
سکوت قسمت 37 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:23
از لاي درنگاهت مي كنم. نشستم روي مبل و هم راستاي دستم كه رو تاج مبل كشيده شده تو رو نگاه مي كنم . جلوي ميز آرايشت وايسادي و با عشوه آهنگي رو كه داره پخش ميشه همخواني مي كني بي اونكه حواست باشه من مي بينمت. با دست موهاتو پشت سرت جمع كردي و من مي بين
سکوت قسمت 38 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:23
يعني واقعا نمي بيني نشستمو دارم نگات ميكنم كه سير شه اين چشا . چند روزي ميگذشت از اومدنم به تهران . با روابط و دوستان و شرايط شغلي كه داشتيم تونستيم شوهر سابق خانم سرابي رو پيدا كنيم و به صورت غير رسمي دعوتش كنيم به دادسرا . فضاي سنگين اونجا نفس
سکوت قسمت 39 - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 22:23
احساس مي كنم كمي ذكام شدم. بايد بعد ورزش بيشتر خودمو بپوشونم. يكي دو تا دارو از داروخانه گرفتمو راهي شدم سمت محل سكونتم. يه نوازنده خيابوني داشت يه گوشه ي پياده رو زير گرمي نور مغازه ها ساز مي زد. كمي وايسادم و گوش كردم. بعضي ها بي توجه رد مي شدنو بر
سکوت قسمت 35 - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 2:42
علي با گوشي صحبت مي كرد و راه مي رفت . صداي معلماي ديگه مي اومد كه داشتن سر كلاس تدريس مي كردن. ما تو دفتر مدرسه ي غيرانتفايي بوديم كه يه زمان با هم اونجا تدريس مي كرديم. قبل از ظهر بود و علي يه تك ز
سکوت قسمت 36 - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 2:42
داشتم وارد اتاق رئيس مي شدم . از مدير دفترش اجازه ورود خواستم و با هماهنگي وارد شدم. داشتن تلفن صحبت مي كردن. خواستم از اتاق بيرون برم تا بتونن راحت صحبت كنن كه اشاره كرد بمونم. رئيس : جناب ملك زادگان
خردم خراب خسته ترین می شناسی م - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 2:42
لعنت به منحتا تو رویا هم اونجور که باید نمی تونم تصورت کنمحتا تو رویا هم با رویایی ترینم به بن بست می خورم
سکوت قسمت 28 - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:27
دکتر منو از رانندگی منع کرده بود. واسه اینکه وسوسه نشم ماشین رو فروخته بودم و با اضافه حقوقی که داشتم یه سرمایه اندکی دستم بود. با حسین برای شراکت وسرمایه گزاری صحبت کردم. پسر کاری و پرتلاشی بود. خصو
سکوت قسمت 29 - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:27
تنهایی، خصوصا شب ها، بهم بیشتر فشار می آورد.سکوت شب، توی تنهایی دیوانه کننده ست. بخاطرهمین فاصله 60 کیلومتری مرکز استان تا شهرستان رو بیشتر روزها طی می کردم تا شب همراه خواهرهام تو خونه پدری باشم. به
سکوت قسمت 30 - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:27
سکوت قسمت 30 شب تو مرور روزهای گذشته خوابم برد. صبح زنگ زدم به رضا و گفتم می خوام ببینمت. گفت باشه ولی رضا یزدانی : الان تهران نیستم ، عصرم سالن فوتبالم. میای اونجا ؟من : می بینمت.ساعت 8 صبح بود با ما
سکوت قسمت 31 - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:27
از خیس بودن بعد ورزش متنفر بودم.عصبی م می کرد. وقتی با وسایل قرضی بری فوتبال ، دیگه حوله که نمی تونی قرض کنی، مجبوری تحمل کنی. توی خودرو ماه بانو از حس ش تعریف می کرد، که اولین بار بوده رفته تو سالن و
سکوت قسمت 32 - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:27
رويا : از اون خانم چه خبر . خانم.... خانم سرابي اگه اشتباه نكنممن : بي خبر نيستم دورادور با هم ارتباط كاري داريم.رويا : فكر مي كردم نزديك تر از اين باشيننفس عميقي كشيدم و مكثي كردم گفتممن : مي دوني ر
سکوت قسمت 33 - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:27
اختلاف سني من و داداش زياد بود . ايشون از من 12 سال بزرگتر بود يعني وقتي اون داشت با افتخار پله هاي سالن فرهنگ رو توي دوره جواني طي مي كرد براي اجراي سروده اش به قاعده من مي بايد شر و شور نوجواني رو ب
ترانه _ بی او ، بی دنگ - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:27
یه چشم اشکیه چشم خون هردوتا بارون بارونرفتی و گذشتی از منیه شب سرد زمستون
سکوت قسمت 34 - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 22:27
مجتبي هميشه اينجوري صدام مي كرد . هر روز هم بهش مي گم اينجوري نگو ها . اما آخرش مث يه كابوي خسته باز صدا مي زنه مجتبي : رئيس!من : جونم مجتبيمجتبي همونطور كه سوار وانت توليدي ميخواست بره بيرون و دستش
بعد مرگ منو تو شعرم بکارید - تاریخ: 1396/12/2 ساعت: 16:20
گاهی اینقد محدود میشیاینقد ذهنت محدود میشه که رویاهاتم محدود میشهاه اه اه اه برا  کی دارم توضیح میدممن که اینجا تنهامخرهبرا خودت بنویسسعی کن